در انقلاب هستم باید تعدادی کتاب هم بخرم در اثتای راه یک خانم چادری دیگر روی پله ورودی دری نشسته و بدون هیچ گونه حرفی فقط به مردمی که رد می شوند نگاه می کند به راحتی می توان در چشمانش نگاه نیازمندانه را دید، چیزی نمی گوید فقط نگاه ها هستند که حرف می زنند... رد می شوم اما باز هم همان حس ملامت و عذاب وجدان سراغمان را می گیرد نمی توان بیخیال رد شد نمی توان...استخاره میگیرم: *((لیس البر أن تولوا وجوهکم قبل المشرق و المغرب ولکن البر من ءامن بالله و الیوم الأخر و الملائکة و الکتاب و النبیین و ءاتی المال علی حبه ذوی القربی و الیتمی و المساکین و ابن السبیل و السائلین و فی الرقاب ...))* دیگر یقین می شود آن بالایی با ما کار دارد، برمیگردم ...کمکش می کنیم و راه می افتیم...
جلوتر یکی دیگر دارد با صدای خفیفی می گوید جوراب... جوراب های نخی...
خدایا مگر منِ محصل چقدر پول دارم؟ آخر چه کنم؟ حتی اگر یک درصد هم احتمال بدهیم که ما نسبت به اینان مسؤول بودیم و کاری نکردیم در آخرت باید چه جوابی پس بدهیم ؟...چطوری روی پیغمبر نگاه کنیم...
راستی یادم می افتد جوراب لازم دارم ... می روم و دو تا جوراب می خرم ... کمی بالاتر از قیمت بازار است اما دیگر برایم مهم نیست...می خرمشان و با دلی محزون راه می افتم به سمت خوابگاه
- ممکنه شما بگید این ها همش دروغ ان یا اینکه نباید دیگه اینقدر جدی گرفت، اما پیامبر (ص) میگه به جای اینکه احتمال بدهی فرد نیازمند نبوده، احتمال کن او واقعا نیازمند بوده و تو کمکش نکردی آنوقت تو چه میکنی؟!
- مردم به خدا فقط نماز و روزه نیستن که واجبه، خمس و زکات و فطره و صدقه هم تکلیف اند...
برچسب: صدقه,
نویسنده: آناهیتا میرزاده